ثمینثمین، تا این لحظه: 15 سال و 9 ماه و 7 روز سن داره
ثناثنا، تا این لحظه: 20 سال و 6 ماه و 22 روز سن داره

ثنا و ثمین هدیه های آسمانی

ملاقات با دو دوست نی نی وبلاگی

امروز عصر با مامان ریحان عسلی و مامان سارا جون قرار گذاشته بودیم.ساعت 5ونیم تو پارک صدف. چه هوائی بود و چه بادی میوزید.انگار که دریا هم با تکون دادن موجهاش همراه با ما خوشحال بود.خیلی خوب بود و کلی هم حرف زدیم .ریحانه جون و مامانش اول رسیدن و کمی بعدهم سارا جون و مامانش اومدن.همونجا نشستیم .کی فکرش رو میتونه بکنه که با کسائی که تا حالا ندیدی و هر کدوم  مال یه شهر با فرهنگهای مختلف هستن،تو اولین برخورد اینقدر راحت و دوستانه حرف بزنی که متوجه گذشت زمان هم نشی.به من که خیلی خوش گذشت.مامان ریحانه سرزنده و گرم و مامان سارا مهربون و ارام.امیدوارم که دوستانی خوب و همیشگی برای هم باشیم و همینطور شما بچه ها.اینم عکساتون: البته از 10تا ع...
12 آبان 1390

این روزهای ثنا طلا

ثنای عزیزم:دیروزجلسه ی اولیا بود.ساعت 4 بابا اومد پیش شما و من رفتم مهد.کلی راجع به وضعیت بچه ها و کارهائی که تو این یک ماه و نیم انجام شده بود صحبت کردن.خانم خنکساری که خیلی ازت راضی بود و میگفت ثنا یکی از شاگردهای خوبمه. تازه رفتم تو کلاستون و خانم خنکساری ستاره هات رو نشونم داد.10 تا ستاره جلوی عکست بود.تو با یکی دیگه از دخترا و یکی از پسرها ستاره هاتون از همه بیشتر بود.قربونت بشم زرنگم. با خانمی که مربی نمایش خلاقتون بود هم صحبت کردم و بهش گفتم که تو جشن پایان تحصیلتون 2 سال پیش اجرا داشتی و نقش ببعی رو چقدر قشنگ بازی کردی و شعرش رو خوندی.قرار شد که باهات کار کنه تا تو جشنواره شرکت کنی.خلاصه اینکه تو این مدت کلی چیز یاد گرفتی هر چند که خ...
10 آبان 1390

ثمین در مسیر رشد

من 4 روزه که یاد گلفتم نینای نای میکنم اما این مامانی من وقت نمیکنه بلام بنویسه.ممکنه من بعدا که بزرگ بیشم گله مند بیشم هاااا! چون مامانی همه کارای آجی ثنائی رو بلاش نوشته.تازش هم من از دیروز دالم خودم تهنائی از سکوی اشپزخونه بالا میلم و خودمم کلی خوشحالم .میدونین چلا؟واسه اینکه دیگه میتونم بیام دنبال مامانم و ببینمش. امروزکه مامانی خیلی تواشپزخونه کالاش زیاد بود،منو تو کرییر نشوند و یه قاشق بهم داد تا بزنم تو در قابلمه و هی صدا بده.بلام خیلی عجیب بود هر چی محکمتل میزدم بیشتل صدا میداد! تازه خیلی وقته که از بازی دالی و قایم باشک خوشم میاد.وقتی رو تخت مامانم اینا هستم پرده ی اتاق لو میگیلم جلو صولتم و نه یه بار نه دو بار،ده تا قایم ...
9 آبان 1390

و باز هم لطف خدا...

ثمین گلم:امروز روی تخت ما خواب بودی.من تو سالن بودم.اومدم اب بخورم که یه دفعه چشمم خورد به اتاق و یهو فقط دوتا پاهات رو دیدم تو هوا و بعد.....صدای زمین خوردنت و بعد...صدای گریه کردنت... نمیدونم چطور خودم رو به تو رسوندم.بغلت کردم هنوز چشمهات خواب بود و از این اتفاق شوکه شده بودی! >www.kalfaz.blogfa.com بابا رضا و ثنا هم هر دو با صدای افتادنت از خواب پریدن و اومدن تو اتاق.اخه من چکار کنم که توی خواب هم از سر بالشها رد میشی!من که دورتادورت رو حصار کشیده بودم مامانم. هر چند شیر خوردی و اروم شدی و با دیدن اجی ثنا لبخند زدی اما دل من....خداوندا به خاطر اینکه به غریبی مان رحم میکنی و بلاها رو دور میکنی صدهزار بار شکر.دو روز پیشش هم وقتی گذاشتمت...
7 آبان 1390

آی بازی بازی بازی

سلام عزیزای دلم.امروز خیلی کار داشتم و نتونستم زودتر از این بیام و براتون بنویسم.الان ساعت یک و نیم صبح روز جمعه ست.واقعا خسته ام.فقط اومدم این چندتا عکس رو که دیروز موقع بازی کردن ازتون گرفتم بزارم و بخوابم.دوتائی رفته بودین تو خونه و کیف میکردین: ثمین کو؟ دالیییییییییی ...حالا ثنا کو؟ دالیییییی .حالا کو ثنا و ثمین؟ فدای هر دوتاتون بشممممم...   ...
6 آبان 1390

9ماهگی ثمین گلی

بالاخره امروز موفق شدم بیام و یه پست جدید بزارم  که مصادف شد با ورود ثمین گلی به 9 ماهگی. دخملم مبالک باشه. انگار همین دیروز بود که به این دنیای مادی قدم گذاشتی نازنینم.هنوز باورم نمیشه که مادر دو تا بچه هستم! بگذریم... پنجشنبه عروسی بیدیم.خوب بود و خوش گذشت البته اگه از دوتا موضوع فاکتور بگیریم:(اولی گریه کردنهای ثمین بعد از هر بار شنیدن صدای کللللللللل و دوم حال بهم خوردگی ثنا بعد از خوردن دیر هنگام شام ) خوش گذشت چون اولین عروسیی بود که ثنا عین چسب به من نچسبید.واین به خاطر همین مهد رفتنه و شایدم اقتضای سن ؟!بهر حال در کل خوب بود.هم تجدید دیداری بود با دوستان و اشنایان و هم تجدید قوا و کسب انرژی مجدد برای دوباره دست تنها شدنم.راستی ع...
1 آبان 1390

ثنا و ثمین در ویترین نی نی وبلاگ

تا دیشب داشتم از وجدان درد میمردم،بخاطر اینکه عکس  آبرومندانه از دوتاتون نداشتم و مجبور شدم عکس ثمین رو بفرستم.اما دیروز پیش خودم گفتم یه تلگراف به مدیریت میزنم،شایدقبول کنن که یه عکس دیگه بفرستم.خوشبختانه پذیرفتن و منم امروز ازتون عکس گرفتم و فرستادم.بماند که یه فیلمی با این کلاه ثمین گلی داشتیم.تا میاومدم عکس بگیرم،زودی کلاه رو درمیاورد.خلاصه  بعد از اینکه شونصدتا عکس گرفتیم،بالاخره این یکی از همه بهتر شد.الان که دارم این پست رو مینویسم ساعت2وربع صبحه و خونه ی مامانجون اینائیم تو شیراز.عجب هوائی!ادم از خنکای این هوا قلقلکش میاد.ثمین تورو خدا بگیر بخواب دیگه! دخترای گلم:خوشحالم از اینکه عکس دوتائیتون رو تو ویترین میبینم. ...
28 مهر 1390